![]() |
![]() |
عقل يا ايمانرابطة عقل و ايمان همواره بهعنوان يکي از مباحث بحثبرانگيز مطرح بوده است. تاريخ تفکر بهخصوص در مغربزمين گواه آن است که انديشمندان در طي برهههاي مختلف، راه نيل به حقيقت را گاه به مدد عقل صرف يا ايمان صرف و يا تلفيقي از اين دو بهتصوير ميکشيدند. براي نمونه پاسکال ميگويد: «دل براي خود دلايلي دارد که عقل از آن بيخبر است.» همچنين ترتوليان يکي از آباي کليسا ميگويد: «چه رابطهاي بين اورشليم (مهد ايمان آن روزگار) و آتن (مهد تفکر در آن زمان) وجود دارد؟» علت چنين تمايزي بين عقل و ايمان آن است که متفکرين بر اين باور بودند که عقل و ايمان دو طريق متفاوت نظر به حقيقتاند. به بيان ديگر، جهانبيني عقل با بهکارگيري ابزار متفاوت، مسير و جادهاي متفاوت از طريق دل در پيش ميگيرد. از اين رو طريق کشف حقيقت به مدد عقل، راه منطق، استدلال و کسب معرفتي عيني (Objective) است، حال آنکه طريق دل، مکاشفه و نور باطني و کسب معرفتي ذهني (Subjective) است. آري از سوي عارفان راه شناخت خدا "ناز" و دلدادگي است، اما از سوي فيلسوفان، "راز" و منطقپردازي است. بدينسان عقل و ايمان در حيطة قلمرو خاص خود، دو نوع معرفتشناسي را بهدست ميدهند. بدين ترتيب دوگانهپنداري و دوگانهباوري (Dualism) تبديل به بخش لاينفک تفکر بشر شد.ما مسيحيان نيز گاه بر اين باوريم که حقيقت را ميتوان در دو سطح و به دو گونة متفاوت شناخت يکي از راه عقل که ما را تا حدودي جلو ميبرد اما نوع شناختي که عرضه ميدارد همانند ماهيگيري در آبي کمعمق است که هرگز از آن نميتوان مرواريد بيمانند و بينظير شناخت را صيد کرد و راه ديگر راه دل است که ما را به ژرفاي بيانتهاي معرفت ميبرد و آنجاست و تنها آن زمان است که حقيقت خالص و خلص و پالايشيافته از گزند عقل دستيافتني ميگردد. از اينرو ميتوان ايمانداران را نيز به دو دسته تقسيم کرد. گروه اول آناني هستند که ميکوشند به ياري تفکر و قرائن علمي دلايل عقلي براي ايمان خود بيابند و ايمان خود را منطقپذير سازند و گروه ديگر، از اين ابزارهاي انساني دست شسته، بهمدد مکاشفه و نور باطني به خود حقيقت دست مييابند زيرا که براي برخي از آنان، ايمان اساساً مقولهاي عقلستيز است. اما آيا بهراستي عقل و ايمان دو تور متفاوت براي صيد حقيقتاند؟ نقطة آغاز شکاف و دوگانهباوري بين عقل و ايمان کجاست؟ پيامدهاي اين دوگانهباوري چه ميباشند؟ چه رابطهاي بين عقل و ايمان در طي تاريخ تفکر برقرار بوده است؟ آيا عقل و ايمان ضد يکديگرند يا آنکه مکمل هماند و يا اساساً هيچ نقطة تماسي با يکديگر ندارند؟ در نهايت آيا ميتوان بهنوعي معرفتشناسي رسيد که در آن به جهانبيني مشترکي بين عقل و ايمان دست يافت؟ و آيا سرانجام ميتوان از تفکيک مؤمنان مسيح به دو گروه عقلگرا و ايمانگرا دست شست؟ شايان ذکر است که اين مقاله رابطة علم و دين را بهعنوان يکي از مصاديق بارز مبحث عقل و ايمان در نظر ميگيرد. اگر يونان باستان را بهعنوان مهد تفکر بشر در نظر بگيريم، افلاطون با معرفي "جهان سايهها" و تمايز وجودي آن از "جهان حقايق"، معرفتشناسي را به دو بخش تقسيم کرد. بنا بر نظر افلاطون جهاني که در آن ميزيييم تنها سايهاي از حقايقي است که در جهان ديگر وجود دارد. فيلسوف و رياضيدان فرانسوي دکارت نيز با تأکيد بر تمايز ذهن و ماده بر اين شکاف دامن زد. براي افلاطون حقيقت در جهاني ديگر وجود داشت، حال آنکه براي دکارت شناخت حقيقت از تفکر شخصي آغاز ميشد. اين شکاف در عرصة علم روانشناسي نيز بهچشم ميخورد. فرويد از دو نوع شناخت صحبت به ميان آورد: يکي شناخت جهان عيني بهمدد ابزارهاي علمي و ديگري شناخت جهان درون خود به ياري آگاهي از ساختارهاي تشيکلدهندة روان شخص. در عرصة الهيات نيز خدا را هم ميتوان تا حدي به مدد عقل شناخت اما براي آنکه به ريسمانهاي غيرقابل تماس معرفت الهي چنگ زنيم ميبايد از طريق دل قدم در اين درياي بيکران معرفت الهي گذاريم. بدينسان درمييابيم که شکاف عقل و ايمان (علم و دين) به ديرپايي ديد تفکر بشر بوده است. بهطور کلي ميتوان تفکر بشر در مغرب زمين را به سه دورة عمده تقسيم کرد که عبارتند از دورة پيش از مدرنيسم، مدرنيسم و دورة پسامدرن. هر يک از اين دورهها تأکيدات خاصي بر مقوله عقل و ايمان ميگذارند که بررسي اجمالي دستاوردهاي هر يک از آنها ميتواند نور تازهاي بر مبحث ما بيافکند. شکاف عقل و ايمان (علم و دين) به ديرپايي ديد تفکر بشر بوده است. دوره پيش از مدرنيسمدر دوره پيش از عصر خرد (مدرنيسم) که اساساً قرون وسطي محور اصلي آن را تشکيل ميدهد، ايمان و اعتقاد مذهبي بر همة حيطههاي حيات بشر احاطه داشت. ايمان محور عقل و دانش تلقي ميشد. اگر خداوند نور معرفت خود را بر بشر ساطع نميساخت، دستيابي به دانش امري محال بود. بهطور کلي اساس تفکر اين دوره را ميتوان در ديدگاه توماس آکوئيناس خلاصه کرد: «ايمان مکمل عقل است.» عقل بشر توانايي شناخت خدا را دارد اما انسان به ياري نور ايمان از مرزهاي محدود عقل فراتر ميرود. بدين ترتيب در دورة پيش از مدرنيسم، ايمان در مقابل عقل قرار نميگرفت و در واقع به مدد آن ميشتافت. عقل زيرمجموعة ايمان تلقي ميشد و در خدمت ايمان عمل ميکرد. مدرنيسمعصر خرد به دورهاي از تفکر بشر اطلاق ميشود که در آن عقل بهعنوان محور معرفت در برابر ايمان قدعلم کرد. الگوي تفکر بشر که در دوره پيش از مدرنيسم "ايمانگرايي" بود حال با چرخشي کامل به "عقلگرايي" تبديل شد. دکارت فرمول شناخت را "فکر ميکنم، پس هستم"، معرفي کرد. به بيان ديگر عقل و استدلالات غيرقابل انکار منطقي که بر همه چيز به ديدة شک مينگريست تا به معرفتي با يقين کامل دست يابد، جايگزين ايمان از ابتدا مفروض شد. بله، صداي خرد از درون بر صداي مکاشفه در خارج از خود غلبه يافت. پس از دکارت، عمانوئل کانت معرفت را به دو حيطة کاملاً مجزا از يکديگر تقسيم کرد. يکي را قلمرو علم (شناخت پديدارها) ناميد و ديگري را قلمرو اخلاق. مطابق نظر کانت خدا را در حيطة تحقيقات علمي که به شناخت هرچه بيشتر طبيعت ميانجامد نميتوان شناخت. بدين ترتيب ايمان و مذهب به قلمرو کوچکي از حيات بشر تبديل شد زيرا که اساساً ايمان را نميتوان به مدد ابزارهاي علمي سنجيد و هرچه از نظر عقلي سنجشپذير نيست، طبعاً به حاشيه رانده ميشد. عصر خرد ايمان را تبديل به قلمرو خصوصي زندگي فرد کرد و عقل با توسل به ابزارهاي علمي بر همة عرصههاي حيات بشر سايه افکند. در اين دوره ايمان فقط زيرمجموعة عقل محسوب نميشد بلکه تبديل به مقولهاي شخصي و خصوصي شد. دوره پسامدرندورة تفکر پس از مدرنيسم را عصر پسامدرن مينامند. اگر ويژگي بارز عصر خرد (مدرنيسم) را حاکميت عقل بر حيات بشر بدانيم، که در آن اصل دستيابي به حقيقت عيني از ابتدا مسلم فرض ميگردد، عصر پسامدرن عصر آغاز حاکميت هنر و خلاقيت است. در دوره پيش از مدرنيسم "ايمان" طريق و جادة شناخت حقيقت بود، اما مدرنيسم "عقل" را جايگزين ايمان کرد و حال در دورة پسامدرن اساساً حقيقت خلق ميگردد. حقيقت محصولي نيست که بايد در خارج از خود آن را جستجو کرد (نگاه به خدا در دوره پيش از مدرنيسم) و يا بهمدد ابزارهاي عقلي با يقين کامل بدان رسيد (نگاه به طبيعت در دورة مدرنيسم)، بلکه حقيقت جلوهها و خاستگاه بينهايت دارد. هر انسان و هر جامعهاي حقيقت را از منظر خود ميبيند (اصطلاح عظمت در نگاه توست) و به بيان ديگر حقيقت را ميآفريند. بنابراين نميتوان و اساساً اشتباه است که بخواهيم حقيقتي نهايي را براي بشر در نظر بگيريم. اصالت حقيقتي که من ميشناسم با حقيقتي که تو ميشناسي اگر در خدمت هنر و خلق زيبايي باشد يکسان است. در دوره پيش از مدرنيسم "ايمان" طريق و جادة شناخت حقيقت بود، اما مدرنيسم "عقل" را جايگزين ايمان کرد و حال در دورة پسامدرن اساساً حقيقت خلق ميگردد. همانگونه که ديديم رابطة عقل و ايمان در برهههاي مختلف تاريخ تفکر بشر دستخوش تغييرات شگرفي شده است. مدرنيسم با بهرهمندي از دستمايههاي تفکر دکارت و کانت، بر شکاف عقل و ايمان دامن زد حال آنکه عصر پسامدرن محور خارجي براي تشخيص حقيقت را چه از منظر عقل و يا ايمان از ميان برد. مسيحيان نيز همواره در طي تاريخ در رويارويي با چالش عقل يا ايمان احساس مسئوليت کردهاند و پاسخهاي متفاوتي را عرضه داشتهاند. در دو بخش بعدي به بررسي دو پاسخ عمدة آنها براي رهايي از تنش رابطة عقل و ايمان ميپردازيم. |