![]() |
![]() |
|
خداي مسيحيان نگاهي به تثليثمقدمهکتابمقدس ميگويد که خدا انسان را شبيه خود آفريد. و اين براستي حقيقت دارد که انسانها معمولاً شبيه خدايي ميشوند که واقعاً به آن اعتقاد دارند؛ زيرا خدا در واقع پاسدار و تبلور عاليترين ارزشهايي است که شخص بدان پايبند است و همين ارزشهاست که تعيينکننده شيوه زندگي و رفتار آدمي در ابعاد مختلف فردي، خانوادگي و اجتماعي است. چه بسا که خدايي خودکامه به حکومتي خودکامه مشروعيت ميبخشد و خدايي خشن، رفتار خشونتآميز از سوي مؤمنانِ به خود را موجه ميسازد. بيشک خداي هر کس عاليترين سرمشق او است. البته بايد اذعان داشت که اين معادله، دستکم به ظاهر، هميشه درست از کار در نميآيد. چه بسا خدايان خشن که مؤمنان مهربان هم دارند و خدايان مهربان که از مؤمناني خشن نيز برخوردارند. اما اين بيشتر از آن سبب است که برخي مؤمنان بهدرستي از خداي خود سرمشق نميگيرند و يا براستي به آن که خدا مينامندش اعتقاد ندارند. به هر صورت جاي ترديد نيست که خدا و نظام ارزشي هر شخص از قويترين عوامل تأثيرگذار بر رفتار و شيوه زندگي او در همه ابعاد است. درباره خداي مسيحيان، يعني تثليث اقدس، کجفهميهاي بسيار در ميان ايرانيان وجود دارد. برخي بر اين گمانند که مسيحيان به سه خدا اعتقاد دارند. برخي از اين هم پيشتر رفته ميپندارند که اين سه خدا عبارتند از پدر، پسر و حضرت مريم! به گمان اينان، مسيحيان بر اين اعتقادند که خدا با حضرت مريم وصلت کرده و نتيجه اين وصلت تولد عيسي بوده است که او را به همين دليل پسر خدا دانستهاند. حتي درک بسياري از مسيحيان ايراني از خداشناسي مسيحي نادرست و يا ناقص است. هدف ما در اين نوشتار، که بخش نخست آن را در اين شماره ميخوانيد، بررسي مختصري است پيرامون موضوع تثليث که اميدواريم موجب رفع برخي سوء تفاهمات و دست يافتن به شناختي دقيقتر از خداي مسيحيان گردد. هر چند واژه تثليث در کتابمقدس نيامده، ولي مفهوم تثليث در بسياري از قسمتهاي آن يافت ميشود. يکي از اين قسمتها که به اختصار اين مفهوم را بيان ميکند و ميتواند مبناي بررسي ما قرار گيرد، دعاي برکت پولس در آخرين آيه نامه دوم او به قرنتيان است: ?فيض خداوند عيسي مسيح، محبت خدا و رفاقت روحالقدس با همه شما باد? (دوم قرنتيان 13:14). خداي مکاشفهانسانها در طول تاريخ از راههاي مختلف خدا را جستجو کردهاند. برخي بدين منظور طريق عقل و استدلال را در پيش گرفتهاند و کوشيدهاند با براهين فلسفي خدايي را براي خود تعريف و تصور کنند. اما برخي ديگر پاي استدلاليون را چوبين دانسته، به احساس ديني و تجارب عرفاني براي رسيدن به خدا روي آوردهاند. مشکل اينجاست که هرگاه انسان ميکوشد با تلاشهاي ذهني يا احساسي خود خدا را جستجو کند، خدايي که سرانجام بدان ميرسد بيشتر مخلوق ذهن و احساس خود او است. بهواقع انسان خدا را بهصورت و شباهت خود خلق ميکند. انسان آنچه را که در خود ميپسندد يا آرزوي برخورداري از آن را دارد چندين- بلکه بينهايت- برابر ميکند و همان را به خدا نسبت ميدهد. اگر مورچه خداشناس بود، چه تصوري از خدا ميداشت؟ احتمالاً خدا را مورچهاي بسيار بزرگ ميپنداشت، با همه کمالاتي که او ميتوانست براي مورچه تصور کند. مورچهاي با شاخکها و پاهاي بسيار بزرگ! اينگونه همه راههايي که از انسان به خدا ميرسند، بهجاي خداپرستي به خودپرستي ميانجامند که چيزي جز بتپرستي نيست. در نقطه مقابل، خداي کتابمقدس خداي مکاشفه است. او خدايي است که تا خود خويشتن را منکشف و آشکار نکند هيچ انساني قادر به شناخت او نيست. انسان نميتواند با جستجوي فلسفي يا عرفاني خود او را بيابد. بلکه اوست که انسان را جستجو ميکند و مييابد. بهعلاوه او خدايي خلاف انتظار است. وقتي بر انسان آشکار ميشود تمام تصورات و انتظاراتي که انسان از او دارد زير سؤال ميرود. او خدايي است که بتهاي ذهني ما را در هم ميشکند و ماهيت دروغين خداياني را که ما بهصورت خود تراشيدهايم آشکار ميکند. حال اعتقاد به تثليث نزد مسيحيان محصول استدلالات فلسفي يا الهياتي شماري اندک از انديشمندان مسيحي نيست، بلکه نتيجه تعمق در مکاشفه خود خدا طي عمل نجاتبخش او در طول تاريخ است که در زندگي، مرگ و رستاخيز عيسي مسيح به اوج خود رسيد. تعالي خدا: پدرتأمل در مکاشفه خدا از خودش، چنانکه نهايتاً در کتابمقدس در دسترس آدميان قرار گرفته نشان ميدهد که در خدا بُعدي متعال يا فراباشنده وجود دارد که "پدر" خوانده ميشود. خدايي که در کتابمقدس خود را بر انسان آشکار کرده خدايي است بينهايت برتر و بالاتر از همه مخلوقات. او با هيچ يک از مخلوقات خود يکي نيست، و نه با همه آنها بر روي هم. هيچ چيز را نميتوان و نبايد با او قياس کرد. او خدايي است کاملاً متفاوت با همه چيز ديگر. صفات تعالي خدا همچون نامحدود بودن، قدرت مطلق، علم مطلق و غيره، او را بينهايت فراتر از همه چيز قرار ميدهد. در اين اعتقاد به تعالي و فراباشندگي خدا، مسيحيت با برخي اديان و مکاتب خداباور ديگر مشترک است. اما حتي در همين نقطه اشتراک نيز خداي مسيحيان ويژگي منحصر بهفرد خود را داراست. اين خداي متعال که مطلقاً برتر و بالاتر از همه چيز است، در عين حال "پدر" است. اعتقاد به پدري خدا به دو خصوصيت بسيار مهم خداي مسيحيان اشاره دارد. نخست اينکه او شخص است. او خدايي است داراي شخصيت. او نيرويي کور که در طبيعت به نوعي در طبيعت حضور داشته و طبيعت حتي با آن يکي باشد، نيست. شخص بودن خدا بيش از هر چيز بدين معناست که او خدايي است که ميتوان با او رابطه شخصي برقرار کرد، رابطهاي که بر آن مفاهيمي چون شناخت متقابل، تفاهم، اعتماد، توکل، مصاحبت، اطاعت، همکاري، دوستي، تسليم، فداکاري و احترام قابل اطلاق است. امکان برقراري چنين رابطهاي بيشک مستلزم برخورداري از قوايي چون عقل، احساس و اراده است. و وقتي کتابمقدس ميگويد که خدا انسان را شبيه خود آفريد، يکي از مهمترين شباهتها همين امکان برقراري ارتباط شخصي است که در انسان يافت ميشود. خصوصيت ديگري که پدر بودن خدا بدان اشاره دارد اين است که بنا به گفته صريح انجيل، ?خدا محبت است? (اول يوحنا 4:8 و 16). او پدري است پرمحبت که جهان و انسان را از محبت و بهخاطر محبت آفريده است. آفرينش جهان نتيجه فوران محبت الهي است که در خلق موجودي که قادر به دريافت اين محبت و پاسخگويي آزادانه به آن باشد به اوج ميرسد. ذات خداي مسيحيان نه بنا بر قدرت، يا علم، يا جلال، بلکه بنا بر محبت تعريف ميشود. اعتقاد به اينکه ذات خدا محبت است مسيحيت را در قياس با ديگر اديان خداباور منحصر بهفرد ميسازد. حلول خدا در تاريخ: پسراينکه ذات خدا محبت است سبب ميشود که در او علاوه بر تعالي بُعد دومي نيز وجود داشته باشد که نزد هيچ يک از ديگر اديان خداباور شناخته شده نيست. اين بُعد دوم را ميتوان بُعد حلولي يا درونباشنده خدا نام گذاشت، و اين حلول، حلولي است در تاريخ. خداي مسيحيان در عين حال که بينهايت از همه مخلوقات خود برتر و با همه آنها متفاوت است، ولي با آنها بيگانه نيست. بلکه چون ذات او محبت است، عار ندارد به مخلوق خود نزديک شود وحتي با او يگانه گردد. انجيل بيپروا و کاملاً بر خلاف انتظار انسان اعلام ميدارد که خدا در يک شخصيت تاريخي يعني عيساي ناصري حلول کرده است! خدا بشريت را به خود گرفته و در سيماي يک انسان به جهان ما قدم گذاشته است. مسيحيان به پيروي از انجيل، اين بُعد دوم از وجود خدا را که در تاريخ حلول ميکند، "پسر" ميخوانند. حلول خدا در تاريخ، حلولي نجاتبخش است که از محبت او سرچشمه ميگيرد. از همين روست که پولس در آيهاي که پيشتر نقل کرديم، از "فيض" عيسي مسيح سخن ميگويد. خدا در عيسي انسان ميشود تا دوري و بيگانگي انسان را با خدا از ميان بردارد. کتابمقدس اعلام ميکند که در عيسي خدا به اين جهان آمده تا انسان گمشده را بجويد و نجات بخشد. اگر روزي پسر کوچک من يا شما گم ميشد چه ميکرديم؟ براي من اين واقعاً رخ داده است! آيا تنها نزد همسايگان يا مأموران پليس ميرفتيم و از آنها ميخواستيم براي يافتن او شهر را جستجو کنند و خود در خانه مينشستيم و منتظر ميشديم؟ آيا همه کوچه و پسکوچههاي شهر را شخصاً جستجو نميکرديم و اشکريزان فرياد سر نميداديم که پسر عزيزم کجايي؟! فقط پدران و مادران ميتوانند واقعاً پاسخ اين سؤال را بدهند. و انجيل ميگويد که خدا پدر است! و او به اين پرسش پاسخي تکاندهنده داده است. خدا در بُعد دوم وجود خود يعني "پسر" در تاريخ ظاهر شده تا پسران و دختران گمشده خود را جستجو کند. او براي رستگاري انسان رنج کشيده و بر روي صليب جان داده است. اعتقاد به وجود اين بُعد دوم در خدا بدين معناست که خداي مسيحيان خدايي است که ميتواند و ميخواهد در تجربيات بشري شريک شود. او در مسيح طعم رنج و حتي مرگ را ميچشد. او بر روي صليب حتي دوري انسان از خدا را تجربه ميکند تا بدين وسيله وضعيت بشر را از درون درک کند و آن را شفا بخشيده، دگرگون سازد. اين کاملاً برخلاف تصوراتي است که در برخي مکاتب فلسفي و اديان از خدا مطرح بوده و هست. بسياري به خدايي رنجناپذير و فاقد احساس اعتقاد دارند. ولي چنانکه يکي از متألهين برجسته مسيحي گفته است، خدايي که نتواند رنج ببرد از انسان هم فقيرتر و ضعيفتر است! زيرا انسان قابليت رنج کشيدن را دارد. آشکار است که اعتقاد به خدايي رنجبر به معني درکي متفاوت از معناي قدرت و ضعف است. خداي مسيحيان خدايي است که قدرت خود را در ضعف آشکار ميکند. قدرت او قدرت محبت است که جلوهها و اشکال ظهور و بروز آن با آنچه بشر قدرت مينامد تفاوت بسيار دارد. چنين خدايي که در جايگاه متعال و فراباشنده خويش فارغ از هر درد و رنجي باقي نميماند بلکه به درون وضعيت بشري حلول ميکند و به گفته پولس "صورت غلام به خود ميگيرد" براستي سزاور پرستش و دوستداشتن است! حلول خدا در قلب مؤمن: روحالقدسولي بُعد سومي هم در خداي مسيحيان وجود دارد. اين بعد سوم نيز بُعدي حلولي يا درونباشنده است که روحالقدس ناميده ميشود. اما اين حلول و درونباشندگي با آنچه در مورد بُعد دوم وجود خدا يعني "پسر" ديديم تفاوت دارد. خداي مسيحيان نه تنها خدايي متعال است؛ او نه تنها خدايي است که بهخاطر محبتش در تاريخ حلول ميکند و در يک شخص خاص يعني عيسي ذات بشري به خود ميگيرد، بلکه کتابمقدس نشان ميدهد که او از طريق بُعد سوم خود، روحالقدس، در قلب همه مؤمنان به مسيح ساکن ميشود. اين حضور خدا در قلب مؤمن رابطهاي بسيار نزديک و واقعي بين او و خدا ايجاد ميکند که جلوهها و فوايد آن بسيار ملموس و تعيينکننده است! اين را پولس "رفاقت" يا "مشارکت" روحالقدس مينامد (دوم قرنتيان 13:14). پيش از مسيح، اين رابطه تنها به رهبران قوم خدا چون پادشاهان برگزيده، انبياي راستين و کاهنان وقف شده محدود بود. اما پس از مسيح، بنا به وعده خدا در تورات و ساير کتب انبيا، روحالقدس در قلب همه مؤمنان ساکن ميشود و آنان را دوست و رفيق خدا ميسازد! اين بُعد سوم از ذات خدا نيز براي ديگر اديان خداباور شناخته شده نيست. اين سکونت مستقيم خدا در قلب مؤمن به ايمان مسيحي خصلتي عرفاني ميبخشد. اما اين عرفان، عرفاني است از نوع متفاوت. در اديان و مکاتب عرفاني ديگر، عارف پس از سير و سلوک بسيار و تزکيه نفس و بالا رفتن از نردبان عرفاني و طي مراحل و منازل مختلف اميدوار است که شايد اگر لطف خاص خدا شامل حال او شود بالاخره روزي به فيض ديدار و وصال با خدا نائل گردد. اما در ايمان مسيحي اين ديدار و وصال با خدا آغاز راه است، بهگونهاي که فردي گنهکار، پس از پشيماني و توبه از گناهان و بهمحض دريافت آمرزش بر مبناي خون کفارهکننده مسيح، بنا به گفته صريح انجيل و تجربه ميليونها مسيحي واقعي به محل سکونت دائمي روحالقدس و بهعبارت ديگر به "خانه خدا" مبدل ميگردد! اين سکونت خدا و رفاقت نزديک او با مؤمن، خاص عدهاي برگزيده يا مقدس نيست، بلکه شامل حال و در دسترس همه کساني است که عيسي را بهعنوان نجاتدهنده خود از گناه ميپذيرند. نتيجهگيريديديم که خداي مسيحيان، تثليث اقدس، خداي محبت است که در او در عين وحدت، سه بُعد متمايز از هم وجود دارد. "پدر" به تعالي خدا، "پسر" به حلول او در تاريخ، و "روحالقدس" به حلول خدا در قلب مؤمنان اشاره دارد. نيز ديديم که خداي مسيحيان از خصوصيات شخص برخوردار است و رابطه شخصي برقرار ميکند. حال تأمل در اين سه بُعد وجود خدا چنانکه در اعمال نجاتبخش او در تاريخ و گزارش آن اعمال در کتابمقدس مکشوف گرديده، مسيحيان را به اين اعتقاد رسانده که هر يک از اين سه بُعد، شخصي است متمايز از دو شخص ديگر که از ازل با آن دو در رابطهاي شخصي بسر برده و ميبرد. به ديگر سخن، در خداي مسيحيان، در عين وحدت و يگانگي، نوعي کثرت و سهگانگي وجود دارد. پدر، پسر و روحالقدس در عين حال که سه خدا نيستند، سه کانون شخصي در ذات خداي واحد ميباشند که با يکديگر در رابطه و مشارکتي ازلي و ابدي بهسر ميبرند. اساساً سرّ محبت بودن خدا نيز در همين است. اين موضوع را در شماره بعدي به تفصيل مورد بررسي قرار خواهيم داد. دکتر مهرداد فاتحي
|