سفري به ديدار مسيح

زندگي ما عموماً تکرارهاي خاص خودش را دارد و به‌خصوص دوره‌هايي از زندگي بنا به مقتضيات برنامه و کار و مشغوليت‌هاي ويژه‌اي که بر عهدة ما گذاشته مي‌شود، روزها تکرار است و تکرار است و تکرار! در اين روزهاي تکراري و يکنواخت و کسل‌کننده چه چيز مي‌تواند ديد روحاني ما را تازه و فعال نگاه دارد؟ براستي چگونه مي‌توان در سفر عمر و تکرار‌هاي کلافه‌کنندة آن تحرک و پويايي ايمان مسيحي خود را حفظ کرد و در آن پيش رفت؟

وقتي به واقعة تولد خداوندمان عيسي نگاه مي‌کنيم، مي‌بينيم که بسياري از کساني که شاهد تولد منجي عالم بودند، از روز‌هايي تکراري و خسته‌کننده و يکسان گذشتند تا به جايي رسيدند که نظاره‌گر صحنه‌اي شدند که پيامبران و انبيا، قرن‌ها در انتظار آن بودند. جالب اين است که اين افراد با طي کردن سفر‌هاي کوتاه و طولاني و تن سپردن به تکرار و يکنواختي سفر توانستند اولين شاهدان آمدن خدا به ميان بشر باشند

سفر مريم و يوسف

مريم و يوسف مي‌بايستي از ناصره در استان جليل به‌طرف جنوب سفر کنند و به بيت‌لحم برسند. اين سفر چند روز به‌طول مي‌انجاميد. شايد در طي اين سفر يوسف بار‌ها و بارها به سرنوشت خود و مريم فکر مي‌کرد و نمي‌دانست که بالاخره با حرف مردم چه خواهد کرد؟ چگونه مي‌توان بي‌هياهو از مريم جدا شد؟ شايد مريم باردار هم در سکوت بارها سؤالاتي را که در مغزش فرياد مي‌کردند، تکرار مي‌کرد؛ رابطه‌اش با يوسف چه مسيري را طي خواهد نمود؟ بر سر اين طفل چه خواهد آمد؟ شايد هم برعکس، آنها در اين يکنواختي سفر، نويد فرشته را به ياد مي‌آوردند و لحظاتي که شک‌ها و نگراني‌ها به آنها هجوم مي‌آورد به اين مي‌انديشيدند که براستي چقدر مبارک هستند که فرشتة خدا را ديده‌اند، چقدر مبارک هستند که مسيح موعود در خانوادة آنها متولد خواهد شد. شايد در مواقع خسته‌کننده و يکنواخت سفر، هيجان روزهايي که در پيش داشتند و انعکاس سخن فرشته که گفته بود: «پادشاهي او را هرگز زوالي نخواهد بود»، آنان را دلگرم مي‌کرد و در اين سفر ايماني‌اي که در پيش داشتند آنها را به‌جلو مي‌راند. شايد مريم سخناني را که به فرشته گفته بود در افکار تنهايي خود در اين سفر، بارها و بارها تکرار کرده بود و هرگاه که شک و نگراني نسبت به آينده افکار او را متزلزل مي‌کرد در دل نجوا مي‌کرد که: «کنيز خداوندم، آنچه دربارة من گفتي بشود». و قطعاً همين افکار بود که رنج اين سفر طولاني و نامعلوم را براي آنها هموار مي‌کرد

سفر چوپانان

شبانان در واقعة تولد مسيح سفري چندان طولاني نداشتند. اما باز مي‌بايستي از چند فرسنگ خارج از شهر گوسفندان خود را ترک کنند و براي ديدن آن مولود مقدس به آخور بيايند. زندگي يک شبان زندگي‌اي بسيار تنها و يکنواخت است. به‌جز شب‌ها که ممکن است چوپانان دور هم جمع شوند و گفتگويي داشته باشند در طي روز همدم چوپان، حيوانات بي‌زبان و سکوت دشت است. اين شبانان چه روزهاي طولاني را بدون هيچ هيجان و تغييري گذرانده بودند و اکنون فرشته به آنها ظاهر مي‌شود و بشارتي برايشان دارد. و اين براي اين شبانان که در جامعة خود افراد چندان برجسته‌اي نبودند براستي نويدي بود که براي خود آنان، نجات‌دهنده به‌دنيا آمده است. بي‌شک شبانان در خلوت زندگي خود به اين موضوعات فکر مي‌کردند و براي همين از اين مژده به‌هيجان آمدند و بار سفر بستند تا اين نوزاد را ملاقات کنند. بي‌شک طنين صداي فرشته در اين سفر در گوش آنها بود که: «جلال بر خدا در عرش برين، و صلح و سلامت بر مردماني که بر زمين مورد لطف اويند» و آنچه ديده و شنيده بودند، در اين سفر آنها را به جلو مي‌راند و قلب آنها را از اميد و انتظار پر مي‌ساخت. حتي در بازگشت با اينکه همان روزهاي تکراري و يکنواخت را در پيش داشتند اما قلب آنها را هيجان ملموسي پر کرده بود و با حمد و ثنا به‌سوي زندگي روزمرة خود بازگشتند

سفر مُغان

اين سه پادشاه سفري بسيار طولاني در پيش داشتند. برخي از محققين کتاب‌مقدس معتقدند که آنها از ناحيه‌اي که در آن زمان فلات ايران بود سفر خود را شروع کردند. در اين صورت مسافرت آنها نه روز‌ها بلکه هفته‌ها يا ماه‌ها به‌طول انجاميد. در اين سفر آنها به‌هم چه مي‌گفتند؟ در روز‌هاي تکراري اين راه طولاني چه چيز به آنها پويايي و اميد مي‌داد؟ بي‌شک سؤالي که آنان از ساکنان اورشليم، در بدو ورودشان به شهر کردند گوياي افکاري است که در سفر آنها را جلو مي‌راند؛ «کجاست آن مولود که پادشاه يهود است زيرا ستارة او را در مشرق ديده‌ايم و براي پرستش او آمده‌ايم.» در تکرار روز‌ها و ماه‌هاي اين سفر، اشتياق بود، اميد بود، انتظار بود. بلي، ستارة او را در مشرق ديده بودند و اين برايشان همه چيز بود. انتظار ديدن پادشاه عالم محرکشان بود. انتظار ديدن طفلي را داشتند که نجات‌دهندة عالم بود، "خدا با ما". چه تشويقي بزرگ‌تر از اين؟ چه محرکي دلگرم‌کننده‌تر از اين در سفري دراز و يکنواخت؟ تکرار‌هاي فعاليت‌هاي روزمره نه تنها براي آنها کسل‌کننده نبود اما خود فرصتي بود که بر آينده تعمق کنند. مي‌دانستند ديدار مسيح آنها را دگرگون خواهد ساخت و چنين هم شد و آنها "از راه ديگر" به وطن خود بازگشتند. اما هيروديس، تکيه بر تخت خود داد و گفت: «به بيت‌لحم برويد . . . چون يافتيد . . . مرا هم خبر دهيد.» او حاضر به سفر نشد؛ او رنج سفر را به خود هموار نکرد؛ او موفق به ديدن خداوند نشد

چقدر مهم است که در زندگي روزمره با شادي و انتظار روزهاي يکنواخت و تکراري را تحمل کنيم و مراممان اين باشد که ما هم ستارة او را ديده‌ايم. مکاشفة نور او ما را در اين سفر عمر کفايت است که نه تنها به‌پيش برويم بلکه با شادي و اميد به‌پيش رويم. براي کسي که خداوند را تجربه کرده باشد، چقدر مشغوليات و تکرارهاي دنيا مزة تلخي و پوچي خود را از دست مي‌دهند و چقدر خداوند در هر تکراري به او درس‌ها مي‌آموزد که مهم‌ترين آنها اين است که فيض من ترا کافيست

ديدار با مسيح و شنيدن صداي او آنچنان يک مسيحي را دگرگون مي‌کند که ديگر زندگي روزمره نمي‌تواند براي او کسل‌کننده و يکنواخت باشد. اوست که در بحبوحة همة تکرارها تازگي و التيام و پري مي‌بخشد و براي ادامة جادة دراز و گاه سرد و تنهاي زندگي تحرک و پويايي مي‌دهد. نعمت‌هاي افزوده شدة او در ما توشه فکري کافي در ادامة سفر عمر است. براستي در اوست که حرکت و وجود و زندگي داريم

تهيه و تنظيم از دکتر مژده شيروانيان