شاد باش

 

 

گر يکي را شاد کردي شاد باش

 

گر سري آزاد کردي شاد باش

آنکه را که بربدي يادت نمود

 

گر به نيکي ياد کردي شاد باش

گندمت را برده در شهر فقير

 

گرهمه برباد کردي شاد باش

برد ياري که يکي را يار نيست

 

گر رسيدي داد کردي شاد باش

تا گريزد صيد از صياد مرگ

 

گر همه فرياد کردي شاد باش

در شب غم در دل ويرانه ها

 

گر دلي آباد کردي شاد باش

موعظه کردي تو اول خويش را

 

گر چنين ارشاد کردي شاد باش

مهرباني را که آيين خداست

 

گرتو خود بنياد کردي شاد باش

 

 

استاد قراچه داغي