كريسمس پيروزمندانه

مدت هجده سال بدون اين كه معنی واقعی كريسمس را درک كرده باشم اين عيد را جشن گرفتم. به هر حال در تابستان سال 1965 از طريق عيسی خدا را شناختم. زندگی ام كاملاً دگرگون شد و مقصود و هدف يافتم. احساس شادی و خوشی، تمام زندگی ام را فرا گرفت. گناهانم بخشيده شد و احساس گناه از من برداشته شد. زندگی ايمانی برايم تازگی داشت و همچون يک نوع ماجراجويی بود .

حتی قبل از اين كه به مسيح ايمان آورم ،‌كريسمس هميشه دوران خوش گذرانی بود و زمانی برای پارتی ها ، هدايا و عشق و عاشقی بود ولی يك احساس خلاء ‌خاصی در همه اين پارتی ها و خوش گذرانی ها وجود داشت . به ياد دارم كه در يك كريسمس آن قدر مست كرده بودم كه هنگام رانندگی ، ماشينم را داغون كردم. در وسط اين زرق و برق و موسيقی،‌ احساس نااميدی و پريشانی حكم فرما بود. در ته قلبم ،‌من تنها و پريشان بودم.

سپس اولين كريسمس واقعی به سراغم آمد. برای اولين بار به معنای واقعی كريسمس پی بردم. پس از آن وقتی به يک پارتی رفتم ديگر با ديد تازه ای به همه چيز نگاه می كردم. مست كردن مردم به نظرم برای آنها تنها يک راه فراری از دردهای زندگی شان بود. چند تن از دوستانم از من خواستند تا با آنها مشروب بخورم ولی برای من الكل ديگر مانند گذشته نبود. من از درون شاد بودم . ديگر احتياج نداشتم تا از بيرون در خود به طور مصنوعی شادی ايجاد كنم.

هرگز اولين شب كريسمس را از ياد نخواهم برد. خانواده من هميشه در شب كريسمس به همديگر هديه می دادند. برای اولين بار در زندگی ام ، پدرم به من يك كتاب مقدس هديه داد. اين هديه برای من ارزش بسیاری داشت. پس از دادن هدايا به يكديگر،‌ دوستم به من تلفن كرد ه گفت،‌ "بيا با هم برويم و به مناسبت تولد عيسی به خدا هديه ای بدهيم ."  پيشنهاد جالبی بود.

ما چهار نفر شب دير وقت با هم ملحق شده، دنبال كليسايی گشتيم تا بتوانيم در آ ن دعا نماييم . تمام كليساهای شهر بسته بودند. بالاخره ما به خارج از شهر رفته و كليسای كوچكی را يافتيم كه تازه تأسيس شده بود و درش باز بود. به داخل كليسا رفته و به مدت دو ساعت دعا كرديم . در دعا ، آرزوی قلبی تک تک ما اين بود كه هديه ای به خدا تقديم كنيم ولی چه چيزی را می توانستيم به مالک همه هستی هديه دهيم؟ در دعا يكی از دوستانم گفت، ‌"‌خدايا ، من می خواهم در اين كريسمس برای تو جان گمشده ای را صيد كنم." ما همگی با اين دعای او متحد شده گفتيم، ‌‌"بله خداوندا،‌ می خواهيم در طول اين تعطيلات يک نفر را برای تو صيد كنيم ."

 از آن به بعد آموختم كه نمی توان برای خدا زمان معينی تعيين كرد. نمی توان تصميم گرفت كه در مدتی مشخص شخصی را به سوی مسيح آورد و تصور كرد كه خود به خود اين اتفاق خواهد افتاد. اين روح خدا است كه بايد مردم را به سوی مسيح بكشاند ولی ما در زندگی ايمانی، جديد و تازه بوديم بنابراين به اين صورت دعا كرديم . در شب سال نو به ساختمان مركزی شهر رفته و جلسه دعای ديگری تشكيل داديم . اين ساختمان در بتان روژ ، لويزيانا چراغ هايی داشت كه وقتی روشن می شد علامت صليب را تشكيل می داد.

ما در يک سوی تپه خدا را پرستش می كرديم كه هم زمان چهار نفر ديگر در حال سرود خواندن و هياهو به بالای تپه آمدند. ما در مورد مسيح و آنها در مورد شيطان سرود می خواندند. هر كدام از آنان يک شيشه ودكا در دست داشتند. آنها در يك سوی تپه و ما در سوی ديگر آن نشستيم . بالاخره يكی از دوستانم گفت، " بچه ها ، خدا اين افراد را پيش ما آورده است. بياييد در مورد عيسی با آنها صحبت كنيم ."

پس ما خبر خوش مسيح را به آنها داديم . حدود سه ساعت بعد آن چهار مرد جوان دعا كرده مسيح را در قلب خود پذيرفتند. پس از آن ما آنها را مرتباً ملاقات كرده ، به آنها كمک كرديم تا در مسيح رشد نمايند. وقتی به گذشته می نگرم در می يابم كه اولين كريسمس واقعی من بهترين كريسمسی بوده است كه تا حال گذرانده ام . چه عالی می شود اگر در اين كريسمس هنگام دادن هدايا به ديگران ،‌ از خدا بخواهيد به شما نشان دهد كه چه هديه ای از شما می خواهد. كريسمس مبارک!